تبليغاتX
می نویسم همه با تو نبودن ها را

خدایا.....

راستی چرا ما همیشه تو تنهایی هامون و مواقع سختی و گرفتاری یاد خدا می افتیم وموقعی که شاید تموم اون دوستایی که همیشه همراهمون بودن دیگه نیستن ...................

اما من میدونم خدای بزرگ مهربون و دوست داشتنی من و ما حتی زمانی که ما فراموشش کردیم بازم داره مارو نگاه میکنه و دوستمون داره و همیشه برامون خیر میخواد .

فقط میخوام بگم خدای خوب و مهربونم دوست دااااااااااااااااااااارم به اندازه خودت .

کاش میتونستم تک تک گلهایی رو که از آغاز خلقت آفریدی دونه به دونه به در خونت بیارم خونه ای که تو دلمه و میدونم تو توش جا داری با همه بزرگیت .

خایا منو ببخش من بنده بدی هستم اما تو خدای خوبی هستی .خیلی خیلی خوب اونقدر که حتی اگه یه دنیا حرف تو دلم باشه نیازی نیست بهت بگم و درد دل کنم تو خودت خوب میدونی چی میگم و چی میخوام .

خدایاااااااااااااا ....................................

خدا جون صدامو می شنوی؟ آره می دونم که می شنوی

می دونم که تموم حرفام رو می دونم می دونم که همه

کارامو می بینی می دونم که گناهامو می پوشونی حتی

از فرشته هات می دونم که گناهکارم همه این چیزیا رو

می دونم می دونم که با کارام ناراحتت می کنم می دونم

گاهی وقتا که گناهام زیاد می شه خیلی ازم دلگیر میشی

ولی آبروم رو نمی بری می دونم تو همه کارام کمکم میکنی

می دونم اینا رو هم خوب می فهمم خدایا می دونم روسیاهم

میدونم پرونده م خیلی سنگینه می دونم گناهام خیلی زیادن

ولی تو رو به رحمتت به کرمت به عزتت تو رو به همه خوبای

دنیا منو تنهام نذار

ممنونتم خدا جون

خدایا خوب میدونی تو دلم چی میگذره ,دلم داره میترکه    کمکم کن ...کمکم کن.....

خدا جونم یه لحظه منو به حال خودم رها نکن که بیراهه میرم

خدایا محتاجتم

این دل ما خیلی وقته در حال فریاد زدنه

الان در حال حاضر در سکوت بسر میبره

و منتظر شنیدن یه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط ..........................

خدایا خودت می دونی

دیگه چیزی نمی گم چون خدا می دونه....

مگه قراره كس دیگه ای هم بدونه؟

اصلاّ كسی هست كه بخواد بدونه؟

به من صبری عطا کن که سختی ها را بتونم تحمل کنم

نوشته شده توسط آلان در 4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

هر چه بادا باد

*مامان بی مقدمه پرسید از رابطهء که داری راضی هستی مشکلی نداری ؟ ( میدونم خل بازی های من مجبورش کرده بپورسه) ،گفتم نه مشکلی ندارم ( مجبور شدم کمی بیشتر توضیح بدم که خیالش راحت بشه) اما گفت: پس چرا هم خودتو از سرگردونی در نمیاری هم اون بیچاره رو.  مگه نمیگی تو رو خوب میفهمه، هم مسلک هم کیشین و از اینجور حرفا، پس مشکلت چیه ؟ خانوادش؟ سفرت؟ موضوع چیه ؟ گفتم اتفاقا مادرش خیلی زن نازنینیه، مشکل سفر هم نیست.. ... سکوت کردم یک لحظه احساس کردم افتادم ته چاه وسط یک صحرا خشک و ساکت و تنها.. تکونم داد، چته؟ هیچی مامان اون مشکلی نداره مشکل منم، گفتم و از کنارش بلند شدم مطمئنم که باز نگرانیش بیشتر میشه اما چاره ای نیست ..

 
وقتی از ماجرای تلخی مدت نسبتا طولانی بگذره و بر اثر یک اتفاق ساده بشینی و اون ماجرا رو بررسی کنی به کلی نکته بر میخوری که شاید اصلا در همان زمان حال ذره ای هم فکر نمیکردی اهمیت داشته باشه و تو چه ساده از کنارش گذشتی اما همون نکتهء ریز خودش باعث دامن زدن به یک اختلاف عمیق شده تا جایی که از بیخ و بن ریشهء هر درختی رو پوسونده، نمیدونم اسمش میشه چی گذاشت خودخواهی یا کم تجربگی اما هرچی که هست گاهی یاد آوری گذشته به روابط انسانی کمک بزرگی میکنه، حداقلش اینه که در انتخابی جدید، تکرار مکررات دیگه نمیکنی ..
 
                شراب و عيش نهان چيست کار بي بنياد ..
                                                              زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد....
نوشته شده توسط آلان در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

قسمت اینه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
                                            ولی قسمت اینه


هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم

تو فرودگاه نشستم. دارام میرم، میرم اونور دنیا.. یجای خیلی دوووووووور....

اینجا هرجا و پیش هرکسی بودم و رفتم دلم  آروم نگرفت. میرم یجای دوووووور شاید اونجا بتونم....

                                                 شاید بتونم..

نوشته شده توسط آلان در 3 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

نیمی ازسکوتت را به من بده تا نیمی از تنهایم را به تو دهم

سلام

خسته ام از اینکه همیشه خسته بوده ام و تنها از اینکه هرگز دوستی نبود که به او تکیه کنم و هرکس که بود مدتی بود و بعد بی بهانه پر کشید ...

چرا اینقدر عجیب شده ایم چرا اینقدر سرد و کدر شده ایم چرا زبان آشنایی یادمان رفته تنها به دنبال راهی می گردیم که روایط را محدود کنیم از اینکه بی دلیل دوست بداریم می ترسیم ... از اینکه احساس داشته باشیم می ترسیم از اینکه در کنار هم زندگی را تجربه کنیم گریزانیم ...

گاهی به این می اندیشم که وسعت هر چیزی باید در انتهایی خلاصه شود پس جرا وسعت تنهای من انقدر بی انتهاست ... صادقانه بنویسم سالهاست هر روز که از خواب برمیخیزم از شروعی دوباره خسته ام و وقتی به خواب می روم شادم که برای ساعتی از این دنیای تیره و سنگین و خسته رها خواهم بود ...

به خدا ما گناهمان ساده بودن و زود باوریست ، من از سر سادگی همه را می پذیرم و آنها مرا هالو و احمق می خوانند اینکه نشد زندگی ، باید راهی باید که برای آینده دلخوش بود

دوباره افسردگی شدید به سراغم آمده ... دوباره دچار مشکل شده ام باز سعی می کنم با دارو خودم را درمان کنم آرامش بخش آرامش بخش

مگر می شود اینهمه درد را با چند قرص رنگ و وارنگ از بین برد

خسته ام خسته و احساس می کنم جدا دارم به انتها می رسم ... وقتی امیدی برای فردا نباشد زندگی بی معنی و بی هدف خواهد بود و من دیگر فردایی ندارم ، سالهاست که فردا هایم را باخته ام ...

نوشته شده توسط آلان در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

همین بود اشتباهم

و سرانجام فاصله ها حادثه ساختند

                         تکرارت عادتی همیشگی

             و من قربانی این هوس

                           دلم می خواست باشی همدمم

                     شبهای برفی

       دلم می خواست ماه صورتت را

                         ببینم در زلال دیدگانم

                    ولی من انتخابت کرده بودم

                                  همین بود اشتباهم

                                            همین بود اشتباهم....

نوشته شده توسط آلان در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •